خداحافظی خیلی سخته ...

سلام دخمرای مامان...
اتفاقی که هیچوقت فکرش و نمیکردم بیفته افتاد ... چهارشنبه 7 اسفند رفتیم بیمارستان برای بدترین کار دنیا ... خانم دکتر دوباره قل سمت چپی رو نگاه کرد به غیر از مشکلاتی که قبلا گفته بودن یه عالمه مشکل دیگه ام گفت ... مامان اونروز خیلی قلبش درد میکرد و اشک میریخت ولی بابایی همه چی رو ریخته بود تو خودش و فقط دلداری میداد اما چشماش فریاد میزد داغونه...
خانم دکتر یه سوزن بزرگ رو کرد تو شکم مامان و از اونجا توی شکم قل کوچیکه و یه دارویی بهش تزریق کرد ... بعد گفتن باید صبر کنیم قلب نازنینت دیگه نزنه ... هیچوقت فکر نمیکردم منتظر بشینم تا قلب جگر گوشه ام دیگه حرکت نکنه ... لحظات وحشتناکی بود مامان ... به خانم دکتر گفتم دخترم که دردش نمیگیره ؟؟؟؟ مطمئنم کرد که هیچ دردی احساس نمیکنی ...
نازنینم ما رو میبخشی؟؟؟؟خانم دکتر میگفت اگر با این وضع به دنیا بیای فقط عذاب میکشی ... خب آخه من دوست ندارم عذاب بکشی حتی یه ذره ... دلم برات تنگ شده ... از دیروز دیگه تکونات و احساس نمیکنم ... دلت اومد آبجیت و تنها بزاری تو دل مامان ؟؟؟؟ مامان نباید به روی خودش بیاره ولی داره داغون میشه ... داغ دخترش و دیده ... خیلی سخت بود خیلی
حالا باید بشینم ببینم آبجیت میمونه یا نه .... نکنه مامان آبجبت و ببری پیش خودت ... من و بابا طاقتش و نداریم ... تنهایی چیکار کنیم ؟؟؟؟
خدایا بهترین هات و برای بنده هات بفرست ... برای ما هم همینطور ... کمک کن اون نی نی سالمم ، صحیح و سالم به دنیا بیاد
گر نگهدار من آن است که من میدانم / شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
(برای سلامتی همه نی نی ها صلوات...)
مامان


خداحافظی خیلی سخته ...
